
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل
-
سایت مقام معظم رهبری
-
سایت آیت الله مکارم شیرازی
-
سایت آیت الله نوری همدانی
-
سایت آیت الله فاضل لنکرانی
-
سایت آیت الله سیستانی

![]() ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
شـامـگـه که عـیـسیِ چرخ کـبـود کرد بر سر طـیـلـسـان مشگ بـود داد چـرخ تـوسـن معـکـوسسِـیـر جای خـاصان حـرم، در پای دِیْر دِیْری اما در صفا «بیتالحـرام» کعـبهای، در وی خـلـیلی را مقام معتکف در وی، یکی پیری صبیح چون به تخت طارم چارم، مسیح راهـبی، روشـندلـی، فـرزانـهای مسجـدی در کـسـوت بتخـانهای ناگـهـان دستی ز غـیب آمد پـدیـد بـا مـداد خـون و با کـلـک حـدیـد پس سه بیتی بعد غیبت در سه بار برنوشت از خون به دیوار حصار کـامـتـی که کـشـت فـرزند بـتـول خواهد آیا شافـعـش بودن رسول؟ کافـران ماندند از او حـیران همه وز شگـفت انگشت بر دندان همه کرد راهب سر برون از دِیْر و دید آتـشـی سـوزان به نخـل نی، پدید شـعـلـهرویی، خـودنـمایی میکـند فــاش دعــوی خــدایـی مـیکــنـد فــتــنـۀ دلهـای آگــاه اسـت، ایـن دعـوی «انـی انـاالله» اسـت، این پیر روشندل پس از روی شگفت رو به سوی آن سیهبخـتان گرفت گفت: الله! این گرامیسر ز کیست؟ رفته بر نوکِ سنان از بهر چیست؟ پـاسـخـش دادنـد آن قـوم جـهــول کز حـسـیـنبنعـلی، سبـط رسول پس بگفتا: عیسی ار فرزند داشت امتش بر روی چشمش میگذاشت داد بـر آن کـور چـشـمــان پـلــیـد درهمی معدود و آن سر را خرید دیْـرگـاه از وی، سـراپـا نـور شد چاه ظـلـمت، جـلـوهگـاه طـور شد دیْــرگــاه هــفــتــم نـیــلـیقــبــاب گفت با خود: «لیتنی کُنتُ تراب»! آمد از هـاتـف نـدا در گـوش وی کای مـبـارک طـالـع فـرخـنـدهپی! خوش همای دولت آوردی به دست شاد باش، ای پیر راد دینپرست! کـاین عـزیز کـردگـار داور است نـاز پـرورد رسـول اطـهـر است ذروۀ عـرش است، کمتر پـایهاش خفته صد «روحالقدس» در سایهاش بوالبشر از شور این سر از بهشت سر بدین دیـر خـرابآبـاد، هِـشت شور این سر بُرد موسی را به طور «رَبِّ اَرْنی»گوی با وجد حضور چون مسیح از شور او، سرشار شد با هـزاران شـوق، سـوی دار شد هر که را سودای عشقی در سر است شور عشق این سر بیپیکر است پیـر دِیْـر آن سر گرفت اندر کنار کـرد مـرواریـد تـر بر وی نـثـار شست با کافـور و عـنـبر موی او بـا ادب بـنـْـهـاد رو بــر روی او دید ز آن تابـنـدهرو، آن نیکبخـت آنچه در شب دیده موسی از درخت سـر به بـالا کـرد کـای شـاه قِـدم! حـق عـــیـسـای مـسـیـح پــاکدم! حکم کن کاین سر گشاید لب به گفت سـازدم آگـاه از ایـن سِـرِّ نـهـفـت پس به گـفـتار آمد آن نطق فصیح همچو در گهـواره، عیسای مسیح گفت: برگـو، خـواستار چـیـستی؟ گـفـت: الله! فاش گو، تو کـیستی؟ مـن بــرآنـم کـه تـویـی دادار رب عیسی، ابن و روح، ناموس و تو، اَب گفت: نی، نی؛ «الحذر» زین کیش بد رو فرو خوان «قُـلْ هُـوَ اللهُ اَحَدْ» پاکیزدان «لَمْ یَلدْ، لَمْ یُولَدْ» است ساحتش، عاری از این قید و حد است من ز روح و ابن و اَب، آنسوترم کـردگـار «لـم یـلـد» را مـظهـرم مـن حــسـیـن بـن عـلـی عــالـیام کـه بـه مـُـلک آفـریـنـش، والـیام مـادرم، بـنـت شـهـنـشـاه حـجـیـز مریمش از جان و دل باشد کـنیز من شـهـید تـیـر و تیغ و خـنجـرم تـشـنـه بـبـْریـدنـد اعـدا، حـنجـرم گـفـت: الله! ای شه پـوزشپـذیـر! رحم کن بر حال این ترسای پیـر گفت: حاشا! کی شود مقبول رب؟ معتکف در شرک روح و ابن و اَب شـوری از «لا» در دل آگـاه زن ونـدر او خـیـمـه ز «الا الله» زن زآن سپس در بزم خاصان نِه قدم برخـور از تـقـدیـس سلـطـان قِـدم راهـب از تـلـقـیـن آن شاه وجـود لب به تـهـلـیـل شهـادت بـرگـشود مصطـفی را با رسـالـت، یاد کرد زآن سپـس رو بر خـدیو راد کرد کـای کـلام نـاطـق رب غــفــور! ناسخ تـورات و انـجـیل و زبـور! باش زین پیر این شهادت را گواه روز رسـتــاخــیــز در پـیـش الـه این بگـفـت و شـاه را بدرود کرد سر بداد و چهره، اشکآلـود کرد دیـر تـرسـا، کـعـبـۀ مـقـصود شد و آن زیــان او، سـراپـا سـود شـد کی زیان بیند ز سودا؟ ای عمید! آن که درهم داد و یوسف را خرید نی حـنان الله از این گـفـتـار خـام ای هزاران یـوسـفـت کمتر غـلام
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
امشب كه پا گُشا شدهای در كُنِشْت من انگار اُلـفتی است تو را با سرشتِ من آورده قـابِ چَشـمِ تو عكسِ بهـشتِ من تـغـیـیـر میدهـی هـمـۀ سرنـوشتِ من از رویِ نیزه سر زده مهمانِ من شدی تـو كیـستی؟ كه ماه به ایـوانِ من شدی تو كـیستی؟ كه یوسفِ بـازارِ من شدی من نه، تو آمـدی و خـریـدارِ من شدی عیسیترین مـسیحی و دلـدارِ من شدی با جـلـوهای تـمامِ كَـس و كارِ من شدی من تا به حال فـخـر بدین سـان ندیـدهام طـوبـی لَـكْ از تـمـامیِ عـالـم شـنـیدهام بـرقِ نـگـاهِ تـو جـگـرم را كـبـاب كرد تاریـكی(۱) كُـنـشـتِ مـرا آفـتـاب كـرد یك عمر هر چه ساخته بودم خراب كرد آقـایـی تـو رویِ كـمِ مـن حـسـاب كـرد آن قـطـرهام كه در دلِ دریـا نـشاندیام پـایِ ضـریـحِ قـبـلـۀ دلهـا نـشـانـدیام زُنّار(۲) پاره میكنم از جان به راهِ تو ای روح و اِبن و اَبْ به فـدایِ نگاهِ تو ای عرش و فرش، سایـهنـشینِ پـناهِ تو از چیست؟ نوكِ نیـزه شده تكـیهگـاهِ تو یحییِ سر بریده! به خون میكِشی مرا با شور و جلوهات به جنون میكِشی مرا مـن آبــرو گـرفــتــهام از آبــرویِ تــو باشد گـواهِ غـربتِ سُرخـت، گـلـویِ تو با اشك و با گلاب دهم شـسـتـشـویِ تو تا خاک و خون کمی بزدایم ز روی تو با بَـد وسـیـلـهای به گـلـویت كـشیـدهاند پیداست كه به زجـر سرت را بریدهاند با پـا چـراغِ انـجـمـنـت را شـكـستـهاند چون روز روشن است تنت را شكستهاند حـتـماً قـِداستِ سـخـنت را شـكـسـتهاند با چـكـمهها لب و دهنت را شكسـتهاند یك هاله نور دور و برت چرخ میزند یك قـافـلـه به پایِ سرت چـرخ میزند دور و برِ تو روحُ الاَمین پَر گرفته است زانویِ غم به سینه، پیـمبر گرفته است پهلو شكسته، روضهات از سر گرفته است از حال رفته، بوسه ز حنجر گرفته است با نـالـههـای فـاطـمـه از كِـثرتِ غـمت عـرش خـدا به لـرزه در آمد ز ماتـمت پیر و مرادِ من شدی ای نـور مشرقین باب الـنـجـاة امـتِ حـیرانْ در عـالـمین سـاغـر بـریـز سـاقـی ذكـرِ شـهـادتـیـن دیوانه میشـوم به هـوایِ تو یا حـسـین خـونِ خـدا به پـایِ تـو ایـمـان میآورم قـابـل بـدانـیام بـه خـدا جـان مـیآورم من عاقبتبهخیرِ توأم، خوش به حالِ من با عرشیان به سیرِ توأم، خوش به حالِ من نا آشنا ز غـیرِ توأم، خوش به حالِ من اینجا اسیرِ دِیرِ توأم، خوش به حالِ من حـالا كه خـاكِ راه شـدم در سـپـاهِ تـو میخـواهـم الـتـمـاسِ دعـا از نـگـاهِ تو ۱ـ آتشکده و معبد یهودان ۲ـ زنار کمربندی بود که ذمیان نصرانی در مشرقزمین به امر مسلمانان مجبور بودهاند داشتهباشند تا بدین وسیله از مسلمانان مشخص گردند.
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها با سر مطهر امام علیهالسلام
از کنار خواهر ای آرامِ این دل میروی کربلا تا شام را منزل به منزل میروی بعدِ گـودال بلا بییـاور و یـار و معـین منـزل اول پـناهـت شد میان خـورجین جای آنکه بین آغـوشم ببـیـنم من تو را منزل دوم تو تـابـیـدی به روی نیـزهها منزل بعـدیِّ تو یک جای معمولی نبود شأن تو هرگز درون خـانۀ خولی نبود من بمیرم منزلت، یک شب مناسب بود و بس! آن هم آن شب که سرت در دیرراهب بود و بس تو کجا و این همه آشوب و منزلگاه سخت گاه بر خاک زمین و گاه بـالای درخت سختتر از روز عاشورا و گـودال بلا بود آن روزی که شد منزلگهت تشت طلا ای سری که زینت دوش پیمبر بودهای روزها بـازیچۀ دسـتان لـشگـر بودهای به گمانم آخرش در خلوت خاموش من منزلت دامان دخـتر باشد و آغوش من سایبانم! پا بهپـا همراهِ محـمل میروی کربلا تا شام را منزل به منزل میروی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
کـاروان آهـنگ رفـتن ساز کرد سیـر مـعـراجی دگـر آغـاز کرد کرد از کوفه به شام غـم خروج بود تا شامش چهل منزل عروج هر زنی با یک جهان اندوه و درد بــود پـیـغــامآور هـفــتــاد مــرد اشک سرخ و جامه چون رخ نیلگون چشم هر یک را هزاران چشمه خون هـر اسـیـری بـود پـیـغــام آوری بر لبـش فـریـاد خـونینحـنجری گشت در هر شهر سرها زیب نی نیزهها در پیش و محملها ز پی کهـنـه دیـری بود و آنجا راهـبی شعـلـههای طـور دل را طـالـبی دیر نه، نه، یک جهان دریای نور او چو موسی بر فراز کوه طور تـرک دنـیا گـفتهای در کـنج دیر همچو عیسی آسمان را کرده سیر لحظه لحـظه سالها در انـتـظار تـا شـود دیـرش زیـارتـگـاه یـار بیخبر خود رازها در پرده داشت در تمام عمر یک گمکرده داشت دیـد در پـائـیـن دیـر خود شـبـی هر طرف تـابـیـده ماه و کوکـبی آمــده از طــور مــوســای دگـر در غـل و زنجـیـر عـیسای دگر سر به روی نیزه میگوید سخن یا سر یحـیـاست پیش روی من؟ کرد نـصرانی نـزول از بام دیر گرد سرها روح او سرگرم سیر دیـده بـر شـمـع ولایـت دوخــتـه چون پر پروانه جـانـش سوخـته راهـب پـیـر و سـر خـونـین شاه رازهـا گـفـتـنـد با هـم بـا نـگــاه شد فراق عاشق و معـشوق طی این بـه پـای نـیـزه او بـالای نـی ناگهان زد بانگ بر فـوج سـپـاه کای جـنـایتپـیـشـگـان روسـیـاه کیست این سر؟ کاین چنین خوانَد فصیح وای من، داود بـاشد یا مـسـیـح؟ پاسخش گفتند مقصود تو چیست؟ این سر خونین سر یک خارجیست کرده سرپـیچـی ز فـرمـان امـیر خود شهید و عترتش گشته اسیر ریخت نصرانی به دامن خون دل گشت سر تا پا وجودش مشتعـل برکشید از سینه چون دریا خروش گفت ای دونفطرتان دینفروش ثروت من هست چندین بَدره زر در جـوانـی ارث بــردم از پـدر در بـهـای این هـمه سـیم و زرم امشب این سر را امانت میبـرم میکـنـم تا صـبـح با او گـفـتگـو کـز دهـانـش بـشـنوم سرّی مگو شمر را چون دیده بر زر اوفتاد عـشق سیـمش باز در سر اوفتاد داد سر را و ز راهب زر گرفت راهب آن سر را چو جان در بر گرفت برد سوی دیـر سـر را با شتـاب کرد نـاگه هـاتـفی او را خـطاب راهـب از اسـرار آگـه نـیـسـتـی هـیـچ دانـی مـیـزبـان کـیـسـتـی؟ میـهـمـانت مـیـزبـان عـالـم است هرچه گیری احترامش را کم است این که لبهایش به هم خشکیده است بحر رحمت از دمش جوشیده است این که زخمش را شمردن مشکل است زخم هفتاد و دو داغش بر دل است گوش شو کـآوای جانان بشـنوی از دهانش صوت قـرآن بـشنوی گرد ره با اشک از این سر بشوی با گلاب و مُشک خاکستر بشوی برد راهب عاقبت سر را به دیر تا خدا در دیر خود میکرد سیر شد چـراغ دیـر آن سـر تا سحـر دیگر اینجا دیر راهب بود و سر گفت ای سر، تو محـمّد نیـستی؟ گر محـمـّد نیـسـتی پس کـیستی؟ ناگهـان سر غـنچـۀ لب باز کرد بـا نـصـاری درددل ابـراز کـرد گفت: کای داده ز کف صبر و شکیب من غریبم من غریبم من غریب گـفت: میدانم غـریب و بیکسی گـشته ثابت غربتت بر من بسی تو غـریـبی که به هـمراه سـرت هـمره آید دستبـسـته خـواهرت باز اعجازی کن ای شیرینسخن لب گشا و نام خود را گو به من آن امیـرالمـؤمنـین را نـور عین گفت: راهب من حسینم من حسین من که با تو همسخـن گشته سرم نـجـل زهــرا زادۀ پــیـغــمـبــرم دیـده ایـن سـر از عـدو آزارهــا خـوانـده قـرآن بـر سـر بـازارها اشک راهب گشت جاری از بصر گـفـت: ای ریـحـانـۀ خـیـرالبشر از تو خواهم ای عزیز مرتضی شـافـع راهـب شـوی روز جــزا گـفـت: آئـیـن نـصــاری واگـذار مـذهـب اسـلام را کـن اخـتـیــار راهـب از جـام ولایت کام یافت تا تـشـرف در خـط اسـلام یافت یـوسف زهـرا بدو داد این برات گفت ای راهب شدی اهل نجات
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
الا که تا سـر نـی بـال و پـر درآوردی بگـو چگـونه شد از دِیْر سر درآوردی چـراغ خـانـۀ زهـــرا! مـیـان کـافــِرهـا در این مکـاشـفه قرص قـمر درآوردی بـه مـیـهـمـانی خـون خـدا بـیـا راهـب! بیـا کـه از دل صنـدوق، زر درآوردی اسـیـر مـنـطـق دِیْـرِ خـراب بـودی کـه حـسـیـن آمد و از عـشـق سـردرآوردی بـیـا تو لااقـل آزاده بـاش و این سـر را بــه احـــتـــرام درآور اگـــر درآوردی چرا تحیّر محضی؟! به ما بگو راهب! مگر چه چیزی از آن غیر سر درآوردی؟! چرا به ولـولـه افـتـاده آسـمان و زمـین ستون عـرش خـدا را مگر درآوردی؟! رگ بریده، لب خـشک، گَـرد خاکـستر بگـو چه دیـدی؟ با چـشم تـر درآوردی تمام شب تویی و پرسشی که کعبه گریست حسین جان! چه شد از دِیْر سردرآوردی؟!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
بر روی نیـزه ماه درخشان برای چه؟ افـتاده کـنج صومـعـه قـرآن برای چه؟ راهب به خیل می زدگان گفت «گِرد نی امشب شده ستاره فـراوان برای چه؟» بر غربتت گریست کواکب که ماهِ دین امشب شده به صومعه مهمان برای چه؟ پرسیده زآن لبان ترکخورده از عطش نام تو چیست؟ کشتۀ عطشان برای چه؟ گفتی که زادۀ نـبیام، گفت «پس تو را کـشـتـند مردمان مسـلـمان برای چه؟» آه ای لـبت عـزیـز تـریـن غـنـچـۀ خـدا از تــو دریـغ آمـده بــاران بـرای چـه؟ صورت خضاب کردهای از خونِ خود، چرا؟ موی تو خاکی است و پریشان برای چه؟ این شمعها برای چه هی شعله میکشند؟ قندیلهای صومعـه، لـرزان برای چه؟ تمثال مریم از چه به محراب، خون گریست؟ چشم مسیح شد به تو گریان برای چه؟ ای در غمت صحایف پیـشین گریـسته ظلمی چنین بر اشرف انسان برای چه؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
و با صندوقچه مهمان میکند راهب کلیسا را سری در آن تداعی میکند روح مسیحا را و راهب خون سر را با گلاب و مُشک میشوید و با رگهای پاره میکند آغاز نجوا را بلور اشکهایش روی خاک دِیر میریزد «تو ای سر کیستی؟ پُر کرده نورت آسمانها را» «منم فرزند زهرا آن زنی که مادر آب است که همکیشان من بستند رویم آب دریا را!» صدای راهب از محراب میآید که میگوید: «نبودم کربلا یاری کنم فرزند زهرا را عجب قومی! اگر عیسی پس از خود داشت فرزندی به روی چشم میدادیم جا فرزند عیسی را»
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
به دشت مـاریه کـشـتـند امـیر بطحا را بـهـم زدنـد هـمـه روی مـلـک دنـیـا را رسـیـده امـر به جائی که سبط پیغـمـبر مکان و منـزل خود کرد دِیْرِ تـرسا را در آن دمی که به دِیْرِ یهـود سُکنی کرد فـتاده لـرزه به نُه طاق مـلک سکـنا را به چرخ چار در آن لحظه جبرئیل رسید خبر نمـود از این قـصهاش مـسـیحا را که سبط ساقی کوثر در آن شب تاریک نـمـود رشـک ارم مـنــزل نـصــارا را چو کعبه اهل سماء چون طواف میکردند به دور آن سر خـونین و مـاه سیـما را بــه نـطـق آمــده قـــرآنِ نــاطــقِ داور بخواند آیـۀ کهـف و رقـیـم و حـسـنا را بگوش فاطمه تا که رسید صوت حسین بکند و ریخت ز سر زلف عنبر آسا را فـتاد شـور قـیـامـت به دِیْـر نـصـرانـی که خاکیان به زمین دید اشک زهرا را به حـیرتم که پیـمبر چگونه صبر نمود بـه دِیــْر ارمـنــیـان دیــد آل طـاهــا را طـنـاب ظـلـم بـه بـازوی زیـنـب کـبـرا دوشاخه در کـف آن دخـتران رعـنا را به جـسم حضرت سجـاد بود زنجـیری که سوختی دل هر گونه سنگ خارا را خـموش باش «ذلیلا» به دِیْر نصرانی مکـن خـراش جگـرهای پـاره پـارا را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مناجات با سیدالشهدا علیهالسلام ( مصائب دیر راهب )
بـیا بـبـیـن دلِ غـمـگـینِ بـیشـکـیـبـا را بیا و گـرم کـن از چـهـرهات شبِ ما را "من و جُدا شدن از کویِ تو خدا نکـند" که بی حَرَم چه کُنَم غـصههای فردا را خـیــالِ کـربـُبـلایـت مـرا هـوایـی کـرد بـگـیـر بـالِ مـرا تـا بـبـیـنـیـم آنـجــا را به مـوجِ سـیـنه زنانت قـسم به نامِ تـوأم کـه بُـرده گــریـۀ مــا آبــرویِ دریــا را گـدایِ هر شـبـم و کـاسه گـردم و ندهـم به یک نگـاهِ کـریـمـانـهات دو دنــیـا را مرا بِـبَـر بِـچـِـشَم زیــرِ پـا مـغـیـلان را مرا بِـبَر که بـبـیـنـم به نـیـزه سـرهـا را خـدا کـند که بیـایی شـبی به روضـۀ ما شنـیدهام که به سر، سر زدی کـلیـسا را خوشا به پنجۀ راهب که شانهات میزد بـه آنـکـه بُــرد دلِ راهـبـانِ تــرســا را به پیرمرد غـریبی که شُـست گـیـسویت گرفت از سر و رویِ تو خاکِ صحرا را خوشا به بزم عزاخانهاش که تا دَمِ صبح شنید پیـشِ سـرَت روضههایِ زهـرا را چرا بُـریـد سـرت را به رویِ دامنِ من چرا نشاند به خون این دو چشمِ زیبا را چگونه سنگ شکـسـته جـبین و دندانت چگـونه زخـم تَرَک داده رویِ لبها را به رویِ نیزه سرت بود و خیمهها میسوخت رسید شعله و زلفِ تو در هوا میسوخت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
شب میرسید و دِیْر پُر از عطر سیب بود تنهاتر از مسیح، سری بر صلیب بود بر نی سری شکفتهتر از فرق لالهها در پای نیـزه نوحۀ صد عـندلیب بود اسـلام بـین مسجـدیـان آشـنـا نـداشت شاهی میان مملکت خود غـریب بود میدیـد پـیـر دِیْـر ظـهـور مـسـیـح را نه نه مسـیح مـنـتـظـر این طبیب بود با یک نگاه بر سر او دل ز دست داد بر نی هـنوز دلبریاش بیرقیب بود سر را بغل گرفت و دل سیر گریه کرد گـویـا تـمـام عـمـر پی این حبیب بود تطهـیر کرد آب روان را ز خـون او اینکه فـقـیه بود مسـیحی عجـیب بود اشکش گداخت تا به لب خشک او رسید از تـشنگی هـنوز لبـش در لهیب بود جای رقیه خالی از او بوسهای گرفت از این وصال قافلهای بینـصیب بود معـلـوم بود سر ز قـفـایـش بـریـدهاند رویش تمام خـاکی و خدّ الـتریب بود معـلـوم بود داغ جـوان از محـاسـنش رخسار او ز واقعه شیب الخضیب بود یک تن به او نگفت چه آمد سر حسین وقت حـدیث روضـۀ یـابن شبیب بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() ترسیم مصائب اهل بیت سلاماللهعلیهما در بین راه و شهر شام
تا سر سردار مظلومان به روی نیزه بَر شد در همه آفاق و انفس آیت حق جلوهگر شد تن به خاک افکند یعنی خاکسار کوی یارم سر به نی افراشت یعنی بر شهیدان مفتخر شد معجزات جسم پاکش کرد تصدیق نبوّت کشف اسرار ولایت از تکلمهای سر شد تن چو یعقوب از غم اکبر زمینگیر بلایا سر چو یوسف بر سر بازار حسنش مشتهر شد نسخ کرده محنت ایّوب را جسم جریحش قصّۀ پُرغصّۀ یحیی ز سر محو از نظر شد تن ز شَفقَت هموطن با جسم هفتاد و دو تن بود سر ز غیرت با عیال و کودکانش همسفر شد تن زمین کربلا را کرد رشک طور سینا مطلع نور تجلی سر به کوفه از شَجَر شد با گلوی خشک، تن شد غمگسار تشنهکامان همره اطفال گریان، سر روان با چشم تر شد یک پسر شد سوی شام و یک پسر افتاد بیسر تن انیس این پسر، سر همسفر با آن پسر شد تن به بیدستی اخوّت کرد با جسم برادر سر به محنت همعنان با خواهر خونینجگر شد بر یهود نـیـنوا بنـمـود تن نور حـقـیقـت راهب نصرانی از اسرار آن سر باخبر شد فانی فیالله شد تن زیر سـمّ اسب دشـمن سالک سیر الی اللَه سوی شام و کوفه، سر شد در زمین و آسمان و برّ و بحر و کوه و صحرا در جمادات و نباتات این مصیبت با اثر شد خواست تا دشمن کند با قتل بینام و نشانش ای تعالی اللَه که نامش بیشتر از پیشتر شد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() ترسیم مصائب اهل بیت سلاماللهعلیهما در بین راه و شهر شام
وادی به وادی میروم دنـبـال محـمـل آهستـهتر ای ساربان! دل میبری، دل اشک ملائک میچکـد از کهکـشانها پیچـیده در هـفت آسـمان بانگ سلاسل ای آسمان! پایین بیا منظومه اینجاست هم اخـتران بر گِـرد او، هم مـاه کامل گاهی به زانـوی پیـمـبـر، گه به نـیـزه عشق است و او را میبرد منزل به منزل صوفی! بِهِل این اربعین در اربعین را با ذکر او یکروزه طی گردد مراحل صوفی! سماع راستین در کـربـلا بود در خـون خود چرخـیدنِ مردانِ بِسمِل او محشر است، او رستخیز ناگهان است میافکـنـد در سیـنـهها ذکـرش زلازل ای روضهخوان! تنها بگو نامش حسین است دیگر چه حاجت خواندن از روی مقاتل؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() ترسیم مصائب اهل بیت سلاماللهعلیهما در بین راه و شهر شام
این چه شوریست که برپاست چنین بر نیزه؟! گـوئیا میبَـرد از حـادثـههـا سـر، نیزه هم به قرآن ورق سوختهای رحل شده هم به فـریـاد امـامی شده مـنـبر، نـیزه گوئیا میرسد از دور بهـاری خـونـین بسکه آذیـن شده بـا لالـۀ پـرپـر نـیـزه نه فقـط قافـلهسالار سرش بر نیزهست میبَرد بر سر خود قـاسم و اکـبر نیزه بر سر نی به برادر که میاُفتد نظرش میرود بر جگر زخـمی خواهر، نیزه این چه داغی و چه دردیست که در معرکهای بعد خنجر بزند بوسه به حـنجـر، نیزه شام را یکسره در خلوتِ شب خواهد رفت؟ یا که دارد به سر اندیـشۀ دیگر نیزه؟! کاش از کوچه و بازار نـیـفـتـد گذرش تا نـیـفـتـد نـظـر سـنـگدلان بـر نـیـزه تا سر سَرور خوبانِ دو عالم با اوست میرود از سـر هـر بـام فـراتـر نـیـزه بر سر نـیـزه رهـا میرود این سر اما آه و صد آه، از آن پیکر و از سرنیزه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها با سر مطهر امام علیهالسلام
نه تنها در وداع تو جدا شد جان من از من که میآمد صدای نالههای پنجتن از من از آنجایی که وابستهست جان من به جان تو جدا کردند سر از تو؛ جدا کردند تن از من میان معرکه هم زخم، هم جانباختن از تو میان خیمهها هم سوختن، هم ساختن از من تو زیر خنجرش بودی و محکوم تماشا من گلوی زیر خنجر از تو؛ دست و پا زدن از من دلم خوش بود با پیراهنت آنهم به غارت رفت پس از تو رَخت بَر بستهست شوقِ زیستن از من غریبم آنچنان در سرزمین مادری بی تو که میپرسد نشانیهای زینب را وطن از من ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق کسی نشنید جز "توصیف زیبایی" سخن از من از آن بُتخانهها چیزی نماند آنجا که بر میخاست طنین تیـشۀ پیـغـمـبرانِ بُتشکـن از من منـم حُـسنِ خِـتـام بـاشـکـوهِ داسـتـان تو پس از این اسوه میسازند اساطیر کهن از من
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها با سر مطهر امام علیهالسلام
مثل همیشه از همه سرها سری حسین بر نیزه دیدمت، چقدر محشری حسین تا گفت: «یا أخا...» به خدا مطمئن شدم عـبّاس را به خـیـمه نمیآوری حسین! من که هـنوز هـم کـمـرم درد میکـند! حالا بگو تو از کمرت؛ بهتری حسین؟ چشمم به توست ای سر بیتن که سالهاست تـنهـا پـنـاه بیکـسی خـواهـری حـسین از اشک ما بـنای قـیامت شود خـراب از قـاتلان خویش اگر بگـذری حـسین
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها با سر مطهر امام علیهالسلام
از تنت دوری و سرنیزه مکانت شده است آیـۀ کهـف خـدا ذکـر زبـانت شده است سرِ تو دست سنان است و گلویت خسته خسته از دست تکانهای سنانت شده است بین هجده گل سرخم که به نی میسوزند زخم پیشانی تو خوب نشانت شده است برسان از سر نی نیـم نگـاهی به من و دخترت که نفسش، مرثیهخوانت شده است من عـزادارم و دسـتانم اگر بسته، ولی سنگها بر سر من لطمهزنانت شده است شده امروز مرا هـمسـفر کـوفه و شـام آنکه دیروز تو را قاتل جانت شده است معـجـر سوخـتـۀ دخـتـرکـانت، امـروز بدترین زخم روی روح و روانت شده است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها با سر مطهر امام علیهالسلام
شبِ تـاریک، بدون تو سحـر کردم من با غـم و غُـصۀ دوری تو سرکردم من کاسۀ صبـر دلـم در ته گـودال شکـست کاسۀ چشم، پُر از خونِ جگر کردم من آب آزاد شـد و هـیـچکـسی آب نـخـورد نـذر لبهای تو از آب حـذر کـردم من سـایـهام را زن هـمـسـایه نـدیـده یکـبار سایه به سایه به هر کوچه گذر کردم من با هـمـین چـادرِ پـاره شـدهام جـنـگـیـدم بیزره از حَـرَمت دفعِ خطر کردم من با چه وضعی سر بـازار مرا میبردند بیتو ای سایۀ سر، سخت ضرر کردم من تو کس و کار منی، ای سر روی نیـزه خبرت هست که با شمر سفر کردم من؟!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در راه شام
میفشارم در گلویم بغضِ سنگین را مدام داغ دیدم! دلخـوشیهایِ زیـادم شد تمام آمدم در محـملی از نـور، همراهِ حسین میروم با دستِ بسته، بی برادر سمتِ شام آمـدم بـا غــیـرتُ اللهِ حـرم، در کـربـلا با أباالفـضل آن عـلـمـدارِ یـلِ والامـقـام دستهایم را گرفت و چادرم خاکی نشد آمدم از نـاقـه پـائـیـن، در کـمالِ احترام داغِ مادر، داغِ بابا، آن حسن، این هم حسین میروم با زخـمهـایی کهـنه و بیالـتـیام در حدودِ چند ساعت، هستیام را نیزه بُرد پیش چشمم شد همه دار و ندارم قتلِعام تا که توهین و جسارت بعدِ غارت شد شروع آتـشـی افـتـاد در جـانِ من و جانِ خِـیام با اسارت میکشم غم را چهل منزل به دوش میرسد در هر قدم عطرِ حسینم بر مشام در تمام عـمر، نامحـرم ندیـدم لحـظهای وای از چـشمانِ نحسِ عدهای لقمهحرام پشتِ سر، تلّ و تنی دور از وطن در قتلگاه پیشِ رو، یک شهرِ آذین بسته، جشن و ازدحام!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مناجات با سیدالشهدا علیهالسلام ( مصائب دیر راهب )
مانند حُر و مثل حـبیب و چنان زهیر هرکس که ماند پای تو شد عاقبت بهخیر وقـتی که دستگـیر دوعالم فقط تویی حـاشا اگر غـلام تو مایل شود به غیر در مسلک و مرام تو پیر و جوان یکیست فـرقی نـمیکـنـنـد عـلـیاکـبـر و بُریر جهل از دو جبهه با تو به پیکار میشتافت گاه از بـنـیامـیـه و گـاه از بـنیزبـیر قـــوم یـهــود نـیــز بــرای ادای دیــن گاهی گـرفـتـهاند به لب ذکر یـاشـُبـیر دیـگـر شـبـیـه اُمّ وهـبها نـدیده است چشم زمانه هرچه در آفاق کرده سِیر حـتی مـسـیح در غـم تو گـریه میکند وقتی سـر بـریـدۀ تو میرسـد به دِیـْر با هـر سـلام زائـر کـرب وبـلا شـدیم این راه را رسانـده به دستان ما سُدِیر
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال راهب دیر نصرانی با سر مطهر امام علیهالسلام
ای میهمان بیبدن ای سر خوش آمدی از بزم این جماعت مهـمانکش آمدی دیریست وا نگشته به این دِیْر پای غیر تو آمدی که با تو شـوم عاقـبت بخـیر در کـسـوت مـسـیح به مهـمانی آمدی وقـتی به دِیْـر راهـب نـصرانی آمدی تو قصد کردهای همه دنیای من شوی ترسا شدم كه حضرت عیسای من شوی بیپـیـكـر آمدی سـر و جـانم فـدای تو ای سر! بگو چگونه نهم سر به پای تو ای سـیب سـرخ! آمـدهای تا بـبـویـمت بـگـذار بـا گـلابِ نـگـاهـم بـشـویـمت این دِیْـر كـربـلا شده قـربـانیات شوم قـربان زخـم گـوشـۀ پـیـشانیات شوم دامن مكـش ز دستـم، دسـتم به دامنت رأست چنین شدهست، چه كردند با تنت از وضع نـامـرتب رگهـای گـردنت پیـداست بد جـدا شده رأس تو از تنت "زخم لبت" گمان كنم این زخم، كهنه نیست این خرده چوبها كه نشسته به لب ز چیست؟!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال راهب دیر نصرانی با سر مطهر امام علیهالسلام
راه گم کردی که از دِیْر نصاری سر در آوردی؟! یا به دنبال مسلمانی در این اطراف میگردی؟! با سکوتت پاسخم را میدهی هرچند حق داری خستهای، پیداست قدر چند منزل راه طی کردی خط به خط پیشانی خونرنگ تو تفسیر صدها زخم زیر این کوه مصیبت خم به ابرویت نیاوردی در نگاه تو بعینه میتوان تاریخ غم را دید من یقین دارم که با یحیی در این غمنامه همدردی در حضور تو چشیدم لذت پروانه بودن را نیمهشب تابیدی و بر دِیْر ظلمت سایه گستردی شستوشو دادی دل آئینهام را، با نگاهی گرم مشکل از دل بود، میدیدم پر از خاکی، پر از گردی هدیه آوردی برایم یک نَفَس عطر مسیحا را با دم توحیدیات در من دمیدی زندهام کردی
: امتیاز
|